دل نوشته های کودک خدا

راهیان نور

بسمه تعالي

 

سلام ، سلامی به سرخی خون شقایق های عاشق

 

گفته اند یاد گل ساده ترین خاطره شیرینی است که از ایام شقایق باقیست ، اما یاد گل های شقایق سرخ دیار ما ، زیباترین خاطره عشقی است که از ایام سبز نبرد بر جان وقلب یکایک ما نقش بسته است.

عزم سفری روحانی داشتیم به دشت شقایق های سرخ ، میعاد گاه پرستوهای مهاجری که رو به عشق نهاده وسبکبال چون کبوتری سپید دل به بیکران سبز وصال سپردند ، با دو بال ایمان و جهاد سر به آشیان شهادت نهادند.

آری برگی دیگر از تقویم زندگی ورق خورده وبهاری تازه با دل منتظر و بی تاب ما همراه شده است .

بهاری که این بار عطر یاد شهدا را به شمیم جانمان می نشاند و روح خسته مان را قراری دوباره       می بخشد. اکنون این ماییم باز ماندگان قافله عشق که آمده ایم تا در غربت حضورتان بار ديگر حكايت دلاوريها و پايمردي هايتان را مرور كنيم و كوچه پس كوچه هاي دلمان را با بارقه خاطرات شيوايتان آذيني دوباره ببنديم، چلچراغ نامتان را بردوش آسمان  ذهن و جانمان بياويزيم و آنگاه بيرق به جا مانده از بيعت سرختان را در سرزمين يادمان و عمق جانمان برافراشته سازيم و به پاس رشادت ها و دلير مردي هايتان، سوره اي از عشق و ايمان بخوانيم.

و آنگاه دست به دعا برداريم و خاطره اي بسازيم كه براي هميشه در جانمان نقش بندد تا قلب هاي كوچكمان را به دل دریایی شما نزديكتر حس كنيم.

مي خواهم از سرزميني برايت بگويم كه آسمان بر آن تعظيم مي كند، این زمين؛ زميني كه خاطره دارد از شير مردان كم سن و سال و بزرگ منش، ‌مردان عرصه عشق و ايثار، مرداني كه الفباي كودكي شان با روح بزرگ آسماني شان پيوند خورده و در آزمون الهي پذيرفته شده اند، آنها كه براي تثبيت پاكي عشقشان به معشوق، جان سپردند، " همانگونه كه خداوند در حديث قدسي مي فرماید: آن كه مرا بشناسد عاشقم مي شود، عاشق شده قتيل من خواهد شد و قتيل من شد من خود به ديدارش مي روم و ديه اش خواهم شد".

سفر راهيان نور را از طلاييه شروع مي كنيم. پاي بر زميني نهاديم كه بار ديگر راوي حادثه عاشورا بود. رفته بوديم كه قرارگاه از تنهايي دق نكند و با ديدن اشكهاي ما بغضش را خالي كند ولي اين قطعه ازبهشت فقط با پيوستن به آسمان بود كه بغضش خالي مي شد . و این ما بوديم كه بغض سالها مانده در گلويمان را با ديدن قرارگاه شكستيم. سر تا پا حضور شده بودم، با تمام وجودم نبض زمين را حس مي كردم خداي من آسمان به زمين نزديك است، خون عزيزان افلاكي در زمين جريان دارد، باد اذان  مي گويد چون سجده بر چنين زميني واجب است. خدايا بوي بهشت مي آيد، غروب روز ديدار است غروب جمعه كه وعده ظهور منجي را به چشمان منتظرمان وعده داده ایم. دعاي سمات خواندم، حال عجيبي داشتم، صداي پاي اسب سفيدي كه امام عصر بر آن سوار است به گوش مي رسد، نقش شمشير علي (ع) بر آسمان نقش بسته است، صداي ضربه در بر پهلوي ياس كبود گوش جان را مي آزارد و افلاك در آن لحظه گريست. كمي آن سوتر كنار گودال صداي خطبه زينب (س) و ناله رقيه به گوش    مي رسد. همهمه كوفيان در گودال قتلگاه ، اين فضا عشق بازي  فرزندانمان را هم به تصوير كشيد، اينجا خون عاشقان جاريست، كساني كه خداوند خود خون بهايشان شد.

اينجا همان مكان عشق بازي عاشقان با معشوق است، يا رب نذر ديدارشان قبول افتاد. خدايا من سراپا تقصير را دعوت كرده اي كه عطش وجودم بيشتر شود ولي آيا لايقم؟!!!!

زمين سكوت كرده و دم بر نمي آورد، آسمان به حيرت زمين را مي نگرد، خورشيد به غروب مي گرايد و شفق سرخ رنگش فضا را عاشورايي كرده، عاشوراي شهدايي كه با لبيك به امامشان به ديدار لقاء الله پيوستند. اي زمين پاك و مقدس ميداني عزيزترين ها را در دل خود جاي داده اي و با آنان متبرك شده اي!

وگرنه تو همان زميني كه ساليان سال خشك و تنها بود! خوشا به حالت كه زمزمه ياران مهدي (عج) را شنيدي و سجده گاه نماز شب هاشان بودي،‌حال هم كه زيارتگاه بازماندگان قافله عشاق شده اي. و اينك بغضت را كه در فراق پيشاني هاي نوراني در گلو مي فشاري حس مي كنم.

نگران نباش ديري نمي پايد كه با صداي پاي اسب صاحب الزمان نم نم بغضت التيام مي بيند.

چشمانم ديگر تاب ياري با دلم را ندارد. مژگانم گفتم تاب آوريد و چون دستمال حرير بنشانيد برق نگاه محبوب را، چون اعتبار اين زمين به شيردلانيست كه در اين زمين زيسته اند و اعتبار توبه اشك هايي است كه قلب را جلا مي دهند و از زنگار پاك مي كنند.

پاهايم در بند زميني مقدس و دستانم رو به آسمان بلند، اين جمعه از بهشت دعاي سمات مي خوانم مادر و برادر شهيدم وجود گراميتان را حس مي كنم. در همين حال خاك را مشت مي كنم مي بوسم و       مي بويم و چندين بار به سجده مي افتم بر روي خاكي كه حياتش از خون فرزندان خداست و اكنون توتياي چشم عاشقان دل سوخته است.

كرامات باطني انسان ها در اين خاك بروز كرده است، مگرنه اين است كه بهترين حالات انسان زمان زار و نياز با معبود يكتاست.

زمين، خاكريز، كوه، آسمان، تانك و نفربرهاي سوخته، غروب خورشيد اينها همه راويان ايثار و عشق و شهادتند. نماز مغرب و عشاء را داخل چادر خوانديم. پيش نماز كيست؟!

حضور خدا را بيش از بيش حس مي كنم، خدايا نماز مي خوانم ولي اشكهايم جاريست تا مرهمي باشند بر غربت دلم، سختي بغضم و سوز و گدازم.

ما غريبيم  كه پايمان در گل دنياست،‌ روحمان خسته تن، و در قفس نفس پر و بال مي زند و سر به فراق در مي كوبد به اميد رهايي!!!

نماز را خوانديم اميد است به آبروي شهدا مقبول افتد. دلم مي خواست شب را با بوي خاك، سوسوي ستاره ها، غم ها ، سياهي و تنهايي شب،‌ بيشتر خلوت كنم و از اين ديار، معرفت بچشم و به سوغات ببرم. شايد معجزه اي شود.... در همين حال و هوا بودم كه صداي بسيجيان و سربازان و نگهبانان تنهايي قرارگاه توجهم را جلب كرد. مراسم خداحافظي از زائران اين خطه، كاروان بنياد شهيد بود. خداحافظي با شكوهي بود. آيا قدم برداشتن و دل كندن از زميني كه به آسمان پيوند خورده بود برايم مقدر بود. كوچه اي ساخته بودند همه عشق و صفا، بوي خون شهدا مي آيد! از اين كوچه كه مي گذرم صداي تپش قلبم،‌ قدم هاي سنگينم و هق هق گريه ام و هم قطارانم را مي شنوم، قدمي بر ميدارم تا      قدمي ديگر بر زمين برسد به اندازه سفر قاصدكي سبكبال طول مي كشد، نمي خواهم قدم بر خاك بگذارم. خدايا شكر که به من اجازه دادی پا جای پای فرشتگان بگذارم وچنین سفر سبز وروحانی را برای جان خسته ام به ارمغان بیاورم ، خدايا شكر ت كه زيارت كردم شام غريبان عاشقانت را......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:51  توسط Marya  |